آرتین عزیزمونآرتین عزیزمون، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه سن داره
آیلین نازنینمونآیلین نازنینمون، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

آرتین

شیطونی جدید من

راستش من از وقتی چهار دست و پا میرم به هرجا که بتونم سرک میکشم. این روزها تو چهار دست و پا رفتن خیلی حرفه ای شدم و دوست دارم جاهای جدید رو کشف کنم که یکی از اون جاها زیر مبله. عاشق اینم که از یه طرف مبل وارد بشم و از یه طرف دیگه برم بیرون و روزی چند بار این کارو تکرار میکنم. اوایل سرم و میکوبیدم به لبه و پایه ها ولی حالا دیگه حرفه ای شدم. اینم از عکسام: ...
7 آذر 1391

جغجغه محبوب من

این جغجغه ای که تو دستمه جغجغه محبوب منه ولی بیشتر از اینکه تو دستم باشه تو دهمنه و من همش دوست دارم اونو به دندون بگیرم و بازی کنم. مامانمم عاشق این کارمه و تا منو اینجوری میبینه سریع دوربینشو برمیداره و ما دوباره سوژه میشیم. مامانم میگه اینجوری شبیهه یه گربه کوچولو میشم که یه تیکه گوشت به دندون گرفته البته علاوه بر این جغجغه من دوست دارم بعضی از اسباب بازیهای دیگمم به دندون بیگیرم.اینم نمونش: ...
7 آذر 1391

اولین محرم من

امسال من اولین محرم زندگیمو تجربه کردم. هرجا که میرفتیم همه سیاهپوش بودن و هرکس به طریقی عزاداری میکرد. خاله جونم هم برای من یه بلوز سبز که رو سینش نوشته شده بود یاحسین خریده بود. روز هشتم محرم مامانی و ماماما (مامان مامانم) تصمیم گرفتن که منو ببرن همایش شیرخوارگان. مامان با کلی زحمت منو آماده کرد و رفتیم همایش، یه کم دیر رسیدیم و داخل مصلی خیلی خیلی شلوغ بود و من همش بیتابی و گریه کردم و مامانم مجبور شد منو ببره بیرون و متاسفانه نتونستیم تو مراسم باشیم. روزهای تاسوعا و عاشورا هم به همراه مامان و بابا و خونواده مامان میرفتیم خیابون و تماشای عزاداریها. محرم پارسال که من تو دل مامانیم بودم مامان و بابا برای ...
6 آذر 1391

اولین مروارید من

روزیکشنبه 14 آبان 1391 یعنی دو روز مونده به 7 ماهگیم اولین مردارید من اومد تو صدف دهنم تا من با دندون وارد هشتمین ماه زندگیم بشم. راستش یه مدتی ی آب دهنم حسابی راه افتاده و یه کم بی حوصله شدم و بیتابی میکنم و بیشتر وقتا اینجوریم آخه بد جوری لثه هام میخاره و درد میکنه مامانمم که تا من و ایجوری میبینه یه اسباب بازی پلاستیکی میده دستم  16 آبان یعنی روزی که من 7 ماهه شدم، مامان جون (مامان بابا) زحمت کشید و برام آش دندونی پخت و ما یه جشن کوچولو گرفتیم. آش دندونی : و این هم کیک دندونی: و این هم عکسای من کنار کیک و آش دندونی: اینجا هم به کمک مامانیم میخوام کیک و ببرم. اینم ب...
27 آبان 1391

اولین عید قربان

من امسال اولین عید قربان زندگیم و تجربه کردم و کلی بهم خوش گذشت. راستی عید همگی مبارک باشه (البته ببخشید که با تاخیر تبریک میگم). من و مامانی و باباییم این روز رو به مامان بزرگها و بابا بزرگها و همچنین دوستان و فامیلامون تبریک گفتیم و رفتیم خونه خاله جونم. چند خانواده از فامیلای مامانی هم اونجا بودن و خونه خاله حسابی شلوغ بود و حال و هوای عید رو داشت. همه دوست داشتن من و بغل کنن و باهام بازی کنن و من خیلی کیف میکردم وقتی اینهمه طرفدار و میدیدم. عمو پرویز یه گوسفند قربونی  کرد و همه ی سهم ما رو هم به خاطر من ماهیچه داد. راستی امروز خاله جونم یه مقدار از گوشت  قربونی رو پخت و من در اولین عید قربان ...
5 آبان 1391

کتابهای من

اینا کتابای من هستن. مامانم بعضی وقتا اونا رو برام میخونه و عکساشونو نشونم میده. این کتابی که تو دستمه اولین کتابیه که مامانی و بابایی برام خریدن و من خیلی شکلاشو دوست دارم ولی از اونجایی که من این روزا خیلی شیطون شدم بیشتر دوست دارم مامانم کتابامو بریزه جلوم و من اینجوری باهاشون بازی کنم و در نهایت اینجوری خوشحالی کنم من این کتابمم خیلی دوست دارم. چون هم مزه خوبی داره هم شکلاش برجسته است و من راحت میتونم شکلاشو بکنم و حسابشو برسم ...
5 آبان 1391

رورویک

من یه وسیله دارم که میگن اسمش رورویکه. این روزا مامانم همش اصرار داره منو بذاره توش. اولین باری که توش نشستم یه کوچولو ازش خوشم اومد و با وسایلای بازی که جلوش نصب شده یه کم بازی کردم. رورویکم مثل ماشین باباییم فرمونو بوقو دنده داره. وقتی هم که دکمه های روشو فشار میدم آهنگ میزنه و چراغای رنگی رنگیش روشن میشن که برام خیلی جالبن طبق معمول دوست دارم مزه دنده و فرمون رورویکم رو هم امتحان کنم اما یه کم که میگذره حسابی حوصلم توش سر میره و شروع میکنم به گریه کردن تا مامانم منو بیاره بیرون... آخه چه جوری بگم دوس ندارم منو بذارین تو رورویک... من بیشتر از اینکه توی رورویک ب...
1 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرتین می باشد