آرتین عزیزمونآرتین عزیزمون، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه سن داره
آیلین نازنینمونآیلین نازنینمون، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

آرتین

اولین خرید رفتن من...

از اونجایی که من دیگه حسابی بزرگ شدم و کم کم باید خرید کردنو یاد بگیرم  28 بهمن 91 برای اولین بار همراه مامانی و باباییم رفتم هایپرمارکت لاله پارک تا برای خونمون خرید کنیم. انقدر بهم خوش گذشت که حد نداره. باباییم منو نشونده بود رو چرخای خرید و کلی پاهامو تکون دادم و خندیدم. همه چی برام جذاب بود و دوست داشتم به همشون دست بزنم از قسمت خوراکیا خیلی خوشم اومده بود مامانی و بابایی حسابی مشغول انتخاب بودن که منم یه بسته کاکائو برداشتم ، آخه تو خونه لازم داشتیم... عاشق قسمت اسباب بازیها شده بودم راستی اونجا یه عالمه هم طرفدار پیدا کرده بودم و هرکی از کنارمون رد میشد کلی بهم توجه ...
1 اسفند 1391

اولین حموم با بابایی

راستش من از وقتی به دنیا اومدم یکی دوبار بار با مامان جون و بعدشم همیشه با مامانی حموم  کردم. باباییمم خیلی دوست داشت که منو حموم کنه ولی چون کوچولو بودم ، میترسید از دستش  لیز بخورم یا آب بره تو گوشام. تا اینکه چند روز پیش دل و زد به دریا و منو برد حموم. منم کلی آب  بازی کردم و خوش گذروندم    امان از دست این مامانی که تو حمومم ول کن ما نیست  گل درومد از حموم... ...
1 اسفند 1391

دلنوشته های مامانی

تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمُ نجیبه می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟  می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟  می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی... ...
1 اسفند 1391

مروارید هشتم + شیطونی هام

امروز (29 بهمن 91) مامانی متوجه شد که یه مروارید کوچولوی دیگه مهمون دهنم شده. هورااااااااااا و شیطونیای من همچنان ادامه داره... مامانیم یه گل سر داشت که شده بود اسباب بازی من. این روزا هم که دوتا دندون پشت سر هم در آوردم همش دوست داشتم اونو به دندونام بکشم که این شد عاقبتش: از میز تلویزیونمونم خیلی خوشم میاد مثله پله میمونه و همش دوس دارم ازش بالا برم ولی همش با  ممانعت شدید مامانی روبرو میشم   و اما داستان پستونک من: مامانی شدیدا با پستونک و دادنش به نی نی مخالف بود و حتی برای سیسمونیم هم نخرید. چند روز بعد از به دنیا اومدنم برای کم کردن گریه هام بابایی 2 تا پستو...
29 بهمن 1391

دلنوشته های مامانی

  برام هیچ حسی شبیه تو نیست..  کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه..  همین که کنارت نفس میکشم   برام هیچ حسی شبیه تو نیست..  تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه..  تو زیباترین آرزوی منی ...
28 بهمن 1391

ولنتاین 91

من امسال اولین ولنتاین زندگیمو تجربه کردم. میگن امروز روز عاشقاست و همه عاشقا به هم کادو  میدن.  برا همین عصر من و مامانیم رفتیم بیرون تا برای باباجونم که عشق مامانیه کادو بگیریم  مامانی برای منم که میوه عشقشونم کادو گرفت    مامانی و باباییم امسال هشتمین ولنتاینشونو جشن گرفتن و امسال زیباترینش بود چون خدای مهربون هم یکی از فرشته هاشو براشون هدیه فرستاده  و اما کادوی باباییم یه ادکلن و شکلات بود : کادوی منم یه بادی و شلوار خوشگل بود : کادوی بابایی هم به مامانم وجه نقد بود چون امسال مشغلش خیلی زیاد بود و نتونسته بود کادو بگیره         ...
27 بهمن 1391

مروارید هفتم + شکستن مجسمه

یکشنبه شب که از خونه ماماما برگشتیم خونه  خودمون من تا صبح نتونستم بخوابم و همش گریه  و بیتابی کردم و مامانیم برای آروم کردنم تمام شب منو تو بغلش چرخوند و تا میخواست بشینه  یا  دراز بکشه گریه های من شروع میشد تا اینکه ساعت 8 صبح خوابم برد و مامانیمم که به قول  خودش تمام بدنش درد میکرد تونست یه کم بخوابه. بعد از بیدار شدن مامانیم متوجه شد که  هفتمین دندونم از پایین در اومده و دلیل گریه های دیشبم معلوم شد. مامانیم خیلی خوشحال  شد  و تمام خستگیش در رفت و طبق معمول همیشه سریع به باباییم خبر داد. و اینجوری شد که  من  23 بهمن 91 صاحب هفتمین مروارید تو دهنم شد...
25 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرتین می باشد